منـــیــبــــــــــــ

اللهم ارحم من لایرحمه العباد، و اقبل من لایقبله البلاد...

منـــیــبــــــــــــ

اللهم عجل لولیک الفرج
و العافیة و النصر،
و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و محبیه،
بحق فاطمة الزهراء....

موسسه بیان معنوی

باید برای فهم شما، چون شما شد در برابر حسین(ع)!

من در اندیشه ام چگونه می توانم قلم را لایق رسای شما کنم؟

راستش وقتی به شما می رسم هماره این بیت را می خوانم:

شرمنده ام ز دوست که دل نیست قابلش                       باید برای هدیه سری دست و پا کنم

خیلی به این فکر کرده ام که باید برای فهم شما، چون شما شد در برابر حسین(ع)...

اما چگونه؟ چگونه می شود چون شما شد؟ مگر می توان؟!...

بارها شنیده ایم که کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود....

اما به گمانم داستان شما بانو بسیار پیشتر از کربلا افسانه صبر و تحمل شده بود.

کربلا تکرار تجلی صبر شما بود. به گمانم روز آمدنت بانو، دوباره ی خلقت بود و این برای ما یک آرزوی هماره ست که بتوانیم باری از شناخت شما در اندیشه هامان بربندیم.

از قلم چه بر می آید برای گفتن از چون شمایی؟....

شمایی که خطبه هایت فصاحت علوی را یاد آور می شد...

شمایی که لحن کلامت صولت حیدری را به یاد ها می آورد...

شمایی که به حق،  عقیله بنی هاشم نام گرفته اید....

آن روز که خانه ی علی و فاطمه به نور شما منور شد،

آن روز که صدای دردانه زهرا خانه را پر می کرد، آن روز که زهرای مرضیه نازدانه اش را نوازش می کرد، حتم دارم کسی نمی توانست سه سال دیگر را در اندیشه اش بگنجاند.

بانو مرا ببخش حال که با شما سخن می گویم مدام ذهنم می چرخد هول و حوش داستان کوچه و چادر خاکی.....

نمی دانم چرا؟... شاید چون فاطمیه نزدیک است...

چه شد که هنوز سه بهار از دفتر عمر شما ورق نخورده بود که بار غمی که عالم را تاب تحملش نبود، بر شانه های کوچک شما جای گرفت؟...

حتم دارم خیلی سخت است دختری غم پدر را ببیند و شکستگی او را نظاره گر باشد؛ اما نمی دانم چرا کمتر کسی می گوید آخر برای یک دختر دیدن غم پدر وقتی غیر قابل تحمل می شود که مادرش را نیز از دست داده باشد آن هم مادری که آبروی خلقت بود....

چرا نمی گویند که برای جان دادن یک دختر جای خالی مادر کافی است دیگر غربت پدر چرا؟...

دیگر بی سامانی خانه دخت پیمبر چرا؟...

اصلا حتم دارم برای یک دختر دیدن این که کسی به مادرش جسارتی بکند کافیست که تا آخر عمرش در دلش غم ببارد و آه جهان سوز سر دهد...

می دانی بانو!

امروز روز میلاد شماست، اما...

راستش، گویی نمی توان برای شما از شادی گفت...

نمی دانم شاید هم می توان یک زمان هایی را تصور کرد که حتم دارم شما از صمیم قلب شاد شدید...

مثلا زمانی که توانستید دردانه حسین را در آن شب تاریک از لابه لای شب و بوته پیدا کنید... آری یادم نبود شاید آن زمان که از آن ددمنشان خواستید که سرهای بریده را از زنان دور کنند تا به واسطه نگاه های آلوده ای که به سرها و سپس به زنان و کودکان می افتد ایشان تحقیر نشوند، و این کار انجام شد، حتما از صمیم قلب آرام شدید یا شاید هم....

بماند!


[نیت نبود که چشمانم و چشمتان را ابری کنم...

اما چه کنم؟!...

این از خواص نام زینب (س) است! ]

برای دیدن عکس های این روز های حرم، کلیک کنید

از: وارث

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">