چشم به راه | چهارشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۰۶ ب.ظ |۰ نظر
دیروز سخنران داشتیم : صدابردار شهید آوینی. (کسی که در محل شهادت جلوی ایشان در ستون راه می رفت....)
از زبان خودشان می نویسم، اما به قلم خودم!! -نقل به مضمون است- : بعد از ماه مبارک رمضان، تا روز 13 فروردین در منطقه بودیم و
بعد برگشتیم؛ اما چند روز بعد آقا سیدمرتضی گفت کارمان تمام نشده و باید
برگردیم... و ما هم با تعدادی از رزمنده ها قرار گذاشتیم و برگشتیم منطقه.
(ماجرای این عکس:) آقا سیدمرتضی هیچ وقت عکس تکی نمی انداخت... اما این بار که رفتیم پای کار، یک روز نزدیک غروب که کار را جمع کرده بودیم و نشسته بودیم، بلند شد و اورکت را روی شانه مرتب کرد و به عکاس گروه گفت:"بیا یک عکس هجله ای از من بینداز!"... و او انداخت....اما کسی فکر نمی کرد به آن زودی آن عکس را در هجله اش بگذاریم...!
اما از آن روز بگویم:
ما هفت نفر بودیم در ستون... و داشتیم بعد از ضبط صحبت های بچه های رزمنده از منطقه فکه برمی گشتیم.
من جلوی آقا سیدمرتضی بودم، و شهید یزدان پرست پشت ایشان می امد.
صدابر دار بودم و هدفون در گوشم بود... فقط دیدم به پشت روی زمین افتادم... بچه ها بالای سرمان آمدند.
پاشنه ی پای مرتضی روی مین رفته بود... شهید یزدان پرست همان جا به لقاءالله پیوست، اما مرتضی تا نیم ساعت،45 دقیقه بعد که برویم بیمارستان صحرایی، بهوش بود... من هم فقط زخمی شدم...
این را همین جا بگویم که من دوربین را باید روی دوش می انداختم و سگک آن از
صبح اذیتم می کرد، و محل قبل که ایستاده بودیم برای استراحت، آن را کمی
بالاتر تنظیم کردم، بطوری که کیف روی شکمم قرار گرفت.
جالب اینکه وقتی بچه ها آمدند تا از صحنه فیلم بگیرند، اما هرچه کردند دوربین کار نکرد... و بعدها مهندسمان گفت ترکش داخل آن است!!... همان ترکشی که سهم شکم من بود....!!... فرق من -که مانده ام- با یزدان پرست - که پر کشید- یک پنجه و پاشنه ی مرتضی بود!! اگر مرتضی پنجه اش روی مین رفته بود، جای من و یزدان پرست عوض می شد!!
وقتی بالای سر مرتضی رفتیم، بچه ها با میله هایی که عراق در زمین کاشته بود و با چند اورکت، برانکارد ساختند و خواستند از زمین بلندش کنند، اما ممانعت کرد و فریاد زد: "آی مرا کجا میبرید؟
بگذارید همین جا شهید بشوم." و چند بار به مراتب این جمله را تکرار کرد... در تمام زمانی که به هوش بود، خیلی عادی و بدون یک آه بچهها را
دلداری میداد. به یکی از برادرها گفت: "من برای همین چیزها آمدم.
تو منو دلداری میدی؟"
آخرین جمله ای که قبل از بی هوش شدن گفت این بود:" خدایا! مرا یاد بچه هایم نینداز!" و بعد چشم ها را بست... ما هم باور نمی کردیم رفتنش را... سریع منتقلش کردیم به بیمارستان صحرایی... و او در تمام راه چشمانش بسته بود... اما بازهم ما امیدوار بودیم... تا اینکه پزشکان آنجا ناامیدمان کردند از اینکه بیشتر با مرتضی باشیم...."
او چشم هایش را بست، اما بعد پروازش چشم های خیلی ها را گشود...
اللهم احینا حیاتة محمد و آل محمد و امتنا ممات محمد و آل محمد.