منـــیــبــــــــــــ

اللهم ارحم من لایرحمه العباد، و اقبل من لایقبله البلاد...

منـــیــبــــــــــــ

اللهم عجل لولیک الفرج
و العافیة و النصر،
و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و شیعته و محبیه،
بحق فاطمة الزهراء....

موسسه بیان معنوی

همان طور که در "کیستی ما" گفته ام، کتاب زیاد میخوانم و عموما هم کتاب هایی خوب...

اینجا بعضی از آن ها را که بیشتر به دلم بنشیند، خواهم نگاشت تا شاید کسی با دیدن و خواندن این نوشته ها، به فکر مطالعه ی این کتب بیفتد...

+ پیشاپیش بابت دیر به دیر بروز شدن این صفحه عذرخواهم...




کتاب «آداب روزه‌داری احوال روزه‌داران» در تابستان ۱۳۹۱ چاپ گردیده است. کتاب حاضر گزیده‌ای از مجموعه‌ی توصیه‌‌ها، نصایح، تحلیل‌ها و مواعظی است که درماه‌های رمضان در طول ۲۲ سال گذشته ـ از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۹۰ ـ در بیانات حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای مدّظلّه‌العالی در ۴۲۲ صفحه توسط انتشارات انقلاب اسلامی و به کوشش جناب آقای علیرضا مختارپورقهرودی گردآوری و تدوین شده است.

لینک مطالعه این کتاب

_________________________________________________


نویسنده: داوود امیریان

 یک کتاب خیلی خوب

این کتاب شیرین و ساده، زندگی و احساس و جهت‌گیری‌های بسیجی را بخوبی تشریح می‌کند. نویسنده که خود یک بسیجی با همه‌ی بار فرهنگی این کلمه است، با بیان بعضی از جزئیات به ظاهر کم‌ اهمیت، آن امر مهم را تصویر و ترسیم کرده است. با اینکه جوانی کم سن و سال است، بسی پخته‌‌تر از عمر خود می‌نویسد و می‌اندیشد. گاه در نقل حوادث، تسلسل طبیعی و منطقی رعایت نشده است. باری، این یکی از کتاب‌های خیلی خوب در مجموعه‌ی خاطره‌‌هاست.


_________________________________________________

 

نویسنده: معصومه سپهری

 

 

مهدیقلی رضایی یکی از هزاران رزمنده‌‌ای‌ست که در شانزده سالگی به زور دست‌کاری شناسنامه راهی جبهه می‌شود و آنجا به معنی کامل کلمه بزرگ می‌شود. به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات، حضور موثر و کار مهم و طاقت فرسای نیروهای واحد اطلاعات را در مراحلی که شاهد بوده، باز ‌می‌گوید، از خاطرات ناب سردار لشکر عاشورا شهید مهدی باکری و ده‌ها شهید دیگر. سپهری برای نوشتن این کار سنگین ۴ سال با راوی همراه می‌شود. آن سال‌ها هر دو دانشجوی فلسفه بودند، کار مداوم پیش نمی‌رفت. گاهی حال خوب نوشتن به خاطر برخی مسائل کم می‌شد و گاهی سنگینی حس یک خاطره، روزها نویسنده‌ی جوان را در خود نگه می‌داشت و گاهی بیماری راوی در ادامه مجروحیت‌های جنگ…  ‌

“لشکرخوبان” اسمی بود که سیدقاسم ناظمی پیشنهاد داد. این کامل‌ترین اسمی بود که فکر کردند می‌توانند برای آن کتاب بگذارند. لشکر خوبان روایتی داستانی از حوادثی بزرگ بود که راوی‌اش، مهدیقلی رضایی در آن از بیش از چهار صد همرزمش یاد کرده بود که اغلب آنها به قافله شهدا پیوسته بودند.

رهبر انقلاب در حاشیه یکی از دیدارهای‌شان بفرمایند: «این کتاب "لشکرخوبان" پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ی رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات جنگ. در ایامی که این کتاب را می‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم

_________________________________________________

 
نورالدین پسر ایران
 
نویسنده: معصومه سپهری
 

«نورالدین پسر ایران» کتاب خاطرات سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که مانند دیگر رزمنده‌های نوجوان ایران با تلاش و زحمت فراوان رضایت والدین و مسئولین را برای اعزام به مناطق عملیاتی جلب کرد و از دی ماه 1359 -یعنی تنها سه ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی- به جبهه‌های نبرد با متجاوزان رفت. او حضور در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا را به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهه‌های مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. نورالدین نزدیک به هشتاد ماه از دوران جنگ تحمیلی را علیرغم جراحات سنگین و شهادت برادر کوچک‌ترش سید صادق -در برابر چشمانش- در جبهه ماند و در عملیات‌های متعددی حضور داشت و جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس است.

 

________________________________________________ 

نویسنده: جواهرلعل نهرو
مترجم: محمود تفضلی
ناشر: موسسه انتشارات امیرکبیر

 

تازه ترین توصیه رهبر انقلاب برای مطالعه

ویژگی اصلی کتاب عبارتند از اینکه اولا تاریخی بومی است. دوم اینکه تحلیلی و توضیحی است و سوم آنکه به زبان ساده و برای جوانان و نوجوانان نوشته شده است. گو اینکه هیچ کتاب بدون اشکال در برداشت و نوشتار نیست اما تمام آنچه ذکر شد از این کتاب یک پیشنهاد خوب برای مطالعه تاریخ ساخته است.

درست سه سال پیش رهبر انقلاب در دیدار نخبگان جوان فرمودند: من یقین دارم شما جوان‌ها کمتر هم به تاریخ و به این چیزها اهمیت می‌دهید. یک‌هزارمِ آنچه را که اتفاق افتاده را هم شما در تبلیغات و در حرف‌ها نشنیده‌اید. این سخن که در ضمن بیان و توضیحی در مورد شرح جنایات انگلیسیها در همین تاریخ معاصر ما مطرح شد، به یک نویسنده مستند شده بود: جواهر لعل نهرو. مردی انقلابی و ضد انگلیسی.

 

 

 دانلود از لینک مستقیم

جمعا ۱۹۰۴ صفحه – ۳۲ مگابایت

جلد اول – ۶۵۹ صفحه – ۱۱.۸ مگابایت

جلد دوم – ۶۵۳ صفحه – ۱۱ مگابایت

جلد دوم – ۵۹۲ صفحه – ۹.۲ مگابایت

 

_________________________________________________

 

 

 نویسنده: رضا امیرخانی

 


«تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه...»
نمی دانست غسل یعنی چه، کلمه تبرک را هم از مامانی و باب جون شنیده بود. اما معنی اش را درست نمی دانست. فکر کرد. آرام گفت: «مهتاب». دلش دوباره لرزید. بعد فریاد کشید:
- پس این یعنی عشق!
کریم که مشغول آبلمبو کردن چهارمین انار بود، نگاهی به علی کرد و گفت:
خره! چرا داد می زنی؟ مثل دیوونه ایستاده ای و بعد هم یکدفعه انگار قشون کشی عمه ات شده، داد و بیداد می کنی.
علی که به خود آمده بود، کریم را نگاه کرد. خندید. فهمیده بود که او را خیلی دوست دارد، اما می دانست که او نمی داند عاشقی یعنی چه!
کریم همانطور که انار آخری را می مکید، گفت:
- فاتحه انارا خوانده شد، اما حالا اصل مطلب؛ اولا این درویش مصطفی را ول کن! یک وقت آدم را می برد به عرش اعلا، یک وقت هم می زنه دم در خلا! کارش حساب نداره!دوما، که این اصل مطلبه، دنبال من می آی و هر کاری به ات گفتم، می گویی چشم. علی خندید. ابروهای پیوسته اش را کج کرد و گفت: "چشم آقا کریم..."

 

 

 _________________________________________________

 

نویسنده: رضا امیرخانی

 

...پیرمردخندید و گفت: "راستی نوشیدنی هم داریم. آب سیب یا پرتقال؟"

ارمیا: "نوشیدنی برای من؟! نوشیدنی! من نصفه دیگر جام زهر را میخواهم...!

نوشیدنی خوبیست. امام هم از آن خورده، تبرک است...."

 _________________________________________________

http://vista.ir/include/articles/images/d14f7f06a175f97e3540126880cb5f4b.jpg

 نویسنده: رضا امیرخانی

 

"از ایران زدیم بیرون دیگر... چرا آخر؟

خ م ی ن ی به ما یاد داد که وسط جنگ ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یاعلی...بگوییم یا خدا...بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا د و ل ت...مثل همین الان که باید برویم واشنگتن و دفتر حفاظت منافع و بگوییم یا د و ل ت... "

آرمیتا نگاهی می کند به تپه های سبز اطراف های-وی نود و پنج و پوزخند می زند:

"خب...توی آ م ر ی ک ا هم که نمی گویند یا علی...نمی گویند یا الله...حتی نمی گویند یا جی زز! این جا هم صبح به صبح می گویند یا..."

آرمیتا نمی داند در آ م ر ی ک ا صبح به صبح چه می گویند.... اما حاج مهدی می داند. جواب می دهد:

"توی آ م ر ی ک ا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم بهتر باشد از یا د و ل ت ! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیلش کرد به یا علی..اما یا د و ل ت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی..."

 _________________________________________________

مؤلف: سعید عاکف

 

 

کسی که ظرفها را برده بود، نشسته بود پای شیرآب. خواست شروع کند به شستن، حاجی از پشت سر، شانه هایش را گرفت. بلندش کرد.

صورتش را بوسید و گفت: «تاهمین جا که کمک کردی و ظرفها رو آوردی، دستت درد نکنه؛ بقیه اش با خودم.»

گفت:«حاج آقا دیگه تو حالمون نزن، حالا که آستینها رو زدیم بالا.»

حاجی آستین های او را کشید پایین وگفت: «نه آقاجان شما برو! برو دنبال کارهای خودت.»

او با اصرار گفت: «حالا این دفعه رو نزن تو پرمون.»

اصرارش فایده ای نداشت... کوتاه هم نمی آمد! از او پیله تر حاجی بود. آخرش حاجی گفت:« شما می خوای اجر این کارو از من بگیری؟ این کار اجرش از اون شناسایی من بیشتره، درسته که من فرماندۀ گردان هستم، ولی اگه برم دنبال کارها، اون وقت ظرفم رو یکی بشوره و لباسم رو یکی دیگه، این که نشد فرماندهی که!»

بالأخره برگشت. وقتی آمد،گفت:«بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیروها بگه بمیر،می میرن...»

 

 

دانلود کتاب:

حجم فایل : 1.04 مگابایت
رمز فایل : www.melidownload.com

دانلود با لینک مستقیم

 _________________________________________________

 

http://paidari.ir/up/products/97443ea736.jpg

مؤلف: سعید عاکف

 

این کتاب، مربوط به خاطرات زیبا و خواندنی محمدحسین سلطانی است. ایشان از یادگاران ارزشمند دوران دفاع مقدس، و از خیل شهدای زنده و جانبازان شیمیایی است. انصافاً برخی از این خاطرات، از جهت زیبایی و جذابیت معنوی، انسان را تا مرز مدهوشی و از خود بیخود شدن پیش می‌برد!
آقای سلطانی با این که علاوه بر مجروحیت‌های دیگر، جانباز شیمیایی هم هست و سال‌هاست که دردهای طاقت‌فرسای ناشی از مسمومیت هدیة تکنولوژی بشر متمدن(؟) را تحمل می‌کند؛ اما همچنان پرتلاش و با انرژی در جبهه‌های گوناگون دفاع از کیان اسلام و انقلاب، حضور دارد.

 _________________________________________________

 

مؤلف: سعید عاکف

براساس خاطرات محمد جواد سالاریان

 

«....من قبلا بارها از همرزمانم شنیده بودم که هنگام شهادت یکی از حضرات معصومین(علیهم السلام) بر بالین فرد محتضر حاضر می شوند و حالا شاهد حضور مبارک یکی از آن بزرگواران بودم و از تاثیر همین حضور بود که گویی در یک مدهوشی بی انتها فرو رفتم. از هیچ کدام از آن دردهای طاقت فرسا خبری نبود. جز نورانیت و صفا، محسوسات و ادراکات دیگری نداشتم. به وضوح می دیدم که باید آماده رفتن شوم. رفتن به سوی آخرت.»

 

 

_________________________________________________

 

http://www.fardabook.com/media/catalog/product/cache/1/image/300x391/593e3f592a9234705fa11a3fe255f2ff/1/0/109172.jpg

نویسنده: سید مهدی شجاعی

 

 

سرآغاز این کتاب تحت عنوان «از او آغاز کن»:

وقتی که تنهای تنها می شوی؛ وقتی که دوستانت، آنها که نیازمند یاریشان هستی، درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند؛ وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی، خنجری می بینی؛ ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است؛ وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ؛ وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد؛

یک ملجاء و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد. او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند. اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است، بند بند تنت از هم می گسلد. حتماً دانسته ای او کیست. پس چرا در انتها به او برسی ؛ از او آغاز کن! بیش و پیش از همه خدا را دوست بگیر...

 

_________________________________________________

 

این کتاب زندگینام شهید مفقود الاثر «ابراهیم هادی» است که در قالب خاطرات نگاشته و منتشر شده. کتاب از 69 خاطره حاصل از مصاحبه با خانواده و یاران و دوستان این شهید بزرگوار است که نگارنده اثر را در جمع آوری چنین مجموعه ای یاری کرده اند. 

________________________________________________

http://www.salamsarbedar.com/images/docs/000003/003599/images/12.jpg

نویسنده: سیدمهدی شجاعی

 

روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟ این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟ روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر.آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی ...


دریافت فایل کتاب

 _________________________________________________

 

 نویسنده: سیدمهدی شجاعی

 

«عجیب بود رابطه ی میان این پدر و پسر. من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه ام. گاهی احساس می کردم که رابطه حسین و علی اکبر فقط رابطه ی یک پدر و پسر نیست. رابطه ی باغبان با زیباترین گل آفرینش است. رابطه ی عاشق و معشوق است. رابطه ی دو انیس و همدل جدایی ناپذیر است.احساس می کردم رابطه ی علی اکبر با حسین فقط رابطه ی یک پسر با پدر نیست. رابطه ی ماموم و امام است. رابطه ی مُحبُّ و محبوب است و اگر کفر نبود، می گفتم رابطه ی عابد و معبود است.

نه...چگونه می توانم با این زبان الکن به شرح رابطه ی میان دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه ،گیج و منگ و گم می شدم. می ماندم که کدامیک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟ مراد حسین است یا علی اکبر؟ اگر مراد حسین است-که هست-پس این نگاه مریدانه او به قامت علی اکبر، به راه رفتن او ، به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علی اکبر است پس این بال گستردن و سر ساییدن در آستان حسین چگونه است؟» 

_________________________________________________

آفتاب در حجاب | سید مهدی شجاعی   

نویسنده : سید مهدی شجاعی   



سرآغاز :

پریشان و آشفته از خواب پریدى و به سوى پیامبر دویدى . بغض ، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخى نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود. دست و پاى کوچکت مى لرزید و لبها و پلکهایت را بغضى کودکانه ، به ارتعاشى وامى داشت . خودت را در آغوش پیامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى . پیامبر، تو را سخت به سینه فشرده و بهت زده پرسید: ((چه شده دخترم ؟)) تو فقط گریه مى کردى . پیامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت : ((حرف بزن زینبم ! عزیز دلم ! حرف بزن !)) تو همچنان گریه مى کردى . پیامبر موهاى تو را از روى صورتت کنار زد، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهاى خیست بوسه زد و گفت : ((یک کلام بگو چه شده دخترکم ! روشناى چشمم ! گرماى دلم !)) هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمى داد. پیامبر یک دستش را به روى سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فرو بنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید: حرف بزن میوه دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن !.

 

_________________________________________________

 

 

نویسنده: رضا امیرخانی

[سفرنامه ای از همراهی کردن ره بر در سفر به سیستان و بلوچستان]

 

بخشی از کتاب:

«دختر بچه ای جلو می دود، متنی را آماده کرده است برای خواندن، اما هرچه تلاش می کند اشک امانش نمی دهد….رهبر به دختر لبخند می زند و او را آرام می کند که آنچه را که میخواستی از روی کاغذ بخوانی، فهمیدم…

منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشیهم التواضع! (خطبه همام، امیرالمومنین)

جمعیت همچنان مرا به سمت جلو هل می دهد و راه می برد و من مانند پر کاهی در این نسیم برای خودم آزاد می غلتم و وامی غلتم. رهبر، همان قدر که رهبر تیم حفاظت است، رهبر مردم نیز هست، رهبر نیروی انتظامی، رهبر چتر بازان مرز نشین، رهبر جوانان برومند، رهبر پیر مردان بی دندان، رهبر فرزندان بی کس شهدا، رهبر راننده های فرمانداری، رهبر پسران نماز جمعه، رهبر دختران خیابان، رهبر هپی برادرز، رهبر خواهران زینب، رهبر چپ، رهبر راست، رهبر استاندار، رهبر فرماندار، رهبر بلوچ، رهبر زابل، رهبر سیستان، رهبر شیعه، رهبر سنی… رهبر یاروها، رهبر بچه های نشر آثار، رهبر بچه های مخالف نظام… رهبر همان قدر که رهبر من هست، رهبر رفیق شفیق من نیز هست! او بایستی رهبر همه باشد…»

+ شخصا عاشق نوشته های آقای امیرخانی ام... و حالا اگر نویسنده ی محبوبم از رهبر عزیزم بنویسد، نور علی نور است!... و من این کتاب را واقعا دوشت دارم و تابحال 5بار خوانده ام در طول چهار سال...

دانلود فایل کتاب

_________________________________________________

 

نویسنده: احمد دهقان

 

 

قسمت زیبایی از کتاب:

«وقتی دشت لخت و عریان را که در تاریکی فرو رفته می بینم وهم برم می دارد . بی اختیار بر می گردم و به پشت نگاه می کنم . تقی است و علی و ستونی که از زیر خاکریز بر می خیزد و به این سو می آید . یکهو در دل احساس کوچکی می کنم . همه چیز در وجودم به هم می پاشد ذره ای هستم که اگر این بند اتصال قطع شود هیچ چیز ندارم هیچ چیز.»

_________________________________________________



نویسنده:محمدرضا شهبازی



کتابی است بر مبنای حاشیه نگاری و بدون یک آهنگ منظم داستانی. به نوعی ثبتی است از تاریخ شفاهی که کمتر جایی ضبط و مکتوب می شود.

و اما قسمتی از کتاب که از همه بیش تر به دلم نشست جایی بود که نویسنده از مردمی بودنِ استقبال می گوید و پرسشی برای مخالفینِ این نظر مطرح می کند:

... برای سفر رهبری و استقبال کننده هایی که چند ساعت با اشتیاق زیر آفتاب منتظر مانده اند اتوبوس کافی وجود ندارد. تازه اگر اتوبوس به اندازه ی کافی وجود داشته باشد روشن فکر بازیمان گل می کند که مردم را با اتوبوس آورده اند و از این حرف ها. انگار اگر مردم سینه خیز از روی سیم خاردار رد نشوند استقبالشان مردمی نیست و عشق و علاقه در آن جا ندارد. مانده ام اگر به جای مینی بوس، ماشین شاسی بلند کولر دار بگذارند، طلبه های سنی مذهب رازجرگلان حاضرند ساعت چهار و نیم صبح بزنند بیرون برای دیدن کسی غیر از رهبری؟!

با این همه وجود کتابی از جنس ماه بندان حتما ضروری است. برای تمام سفر های حضرت آقا و برای تمام وقایع انقلاب. و به همین دلیل، خواندنِ کتاب را به همه ی دوستان توصیه می کنم. 

نظرات (۴)

  • أَنَا یَمَانِیٌّ
  • یکی از بهترین کارهای دنیا مطالعه ی کتاب است اما حیف که شغلی و کاری به حساب نمی آید و گرنه منم کار داشتم و الان یک اتفاق بزرگ افتاده بود
    پاسخ:
    !!!
    ولی همه ی کارها با مطالعه حداقل شروع میشه....
    سلام..
    کلاً معرفی کتاب رو جریانساز و موثر میدونم..
    خداوند خیرتان دهاد، یاعلی
    احسنت!
    کتاب پایی که جا ماند رو هم حتما بخون... قشنگترین رمانی هست که تو عمرم خوندم...
    پاسخ:
    چشم.
    چندبار سعی کردم شروع کنم خواندنش را، اما قسمت نشد...
  • عبدالرّحمان کاشانی
  • کتاب های گلعلی بابایی رو هم حتماً بخونید...

    اگر ناشرین محترم نسخه الکترونیک کتاب ها رو ارائه می کردن با قیمتی کمتر، یک عدد کیندل فایر می گرفتیم، صبح تا شب، شب تا صبح کتاب :D
    پاسخ:

    چشم، إنشاءالله...

     

     

    البته...ولی خب الان هم میشه دیگه...! (;

    و از این نباید گذشت که کتاب دست گرفتن یه چیز دیگه است... D:

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">